داستان های کوتاه

کاسه چوبی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

داستان کوتاه وصیت پند آموز پدر

داستان کوتاه وصیت پند آموز پدر:شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید،میخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!

دکتر ابوالقاسم بختیار ، تلاش گری که در 55 سالگی پزشک شد

دکتر ابوالقاسم بختیار از چهره های استثنایی تاریخ معاصر ایران به شمار می آید و به احتمال زیاد نخستین ایرانی محسوب می شود که تحصیلات پزشکی خود را در آمریکا به پایان رسانده است ؛ دورانی که بیشترین داوطلبان ایرانی تحصیلات پزشکی راهی فرانسه و در مرابت بعدی آلمان ، انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی می شدند.

زنجیر عشق

 

داستان کوتاه زنجیر عشق:یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

هاچیکو

هاچیکو، سگ نر سفید رنگی بود که در نزدیکی اوداته، آکیتا در کشور ژاپن به دنیا آمد. داستان زندگی این سگ و سپس ارتباط صمیمانه او با پروفسور شابرو اوئنو و وفاداری بی‌حدش به این پروفسور باعث گردید تا به عنوان اسطوره وفاداری در ژاپن شناخته شود و پس از مرگش به یک سمبل تبدیل شد و از روی زندگی او کتابی نوشته و سپس فیلمی تهیه گردید و در توکیو و در ایستگاه قطاری که هر روز به انتظار ورود پروفسور شابرو اوئنو می‌ایستاد نیز مجسمه یادبودی بنا گردد. در  ۱۹۲۴زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیله قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می رسید، قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود، گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود.

کفش تک تکی

اولین بار مرا در مغازه یکی از پاساژها دیده بود و از من خوشش آمده بود. آخ راستی ببخشید، من خودم را معرفی نکردم.من یک کفش پارنه بلند شیک هستم.البته بودم و دارم در مورد کیمیا خانم صحبت می کنم. کیمیا خانم یک دختر 10 ساله است مرا در مغازه یکی از پاساژها دیده بود و مرا پسندید و هر چه مادرر به او گفته بود که من برای سن او به درد نمی خورم گوش نداد و با کلی لجبازی و گریه،مادرش را راضی کرد.

برایان تریسی و تلاش بسیار برای تاثیرگذاری

برایان تریسی در کتاب قدرت جذب می گوید"زمانی که آشوبگر جوانی بودم و اوضاع سیاسی کشور متشنج بود، وارد سیاست شدم. ساعت های زیادی بر روی مسایل حقوقی و کلیدی روز مطالعه  و مصاحبه می کردم. نامه هایی به سردبیر روزنامه ها  نوشتم که بطور منظم در روزنامه های مهم منتشر شد و موضوع بحث بسیاری از مصاحبات رادیویی قرار گرفت. من که حرفهای خودم را می نوشتم، متوجه می شدم که موضوع بحث رادیویی همان موضوع نامه های من است.

پدر من

نویسنده: براندا گالاردو

به گمانم من فرزند محبوب او بودم. احتمالا خواهرها و برادرهایم نیز فکر می کردند فرزند محبوب او هستند. ویژگی منحصربه فرد پدرم باعث می شد که هر یک از ما فکر کنیم با آنکه گاهی مرتکب خطایی می شویم، اما جایگاه ویژه ای نزد او داریم.

جورچین

نویسنده : جری گیل

من که در میان چهار پسر خانواده، جوان ترین شان به نظر می آمدم، در مزرعه ای در آیوا بزرگ شدم. پدرم تا کلاس هشتم درس خواند و بعد شروع به کار کرد. مادرم شاگرد ممتاز دبیرستان شان بود، اما به جای آنکه به دانشگاه برود،به کار در مزرعه مشغول شد.با آنکه پدر و مادرم به دانشگاه نرفته بودند، تحصیل در خانواده ی ما اهمیت فراوانی داشت. من بعدها فهمیدم که آن دو از باهوش ترین افرادی بودند که در تمام عمرم دیده ام. ولی وقتی در دبیرستان درس می خواندم، آن دو را نادان می پنداشتم. نمی دانم که برادرانم نیز همین طور فکر می کردند یا نه، ولی من برای بیرون رفتن از خانه و رفتن به دانشگاه بی طاقت بودم.

ساعت گمشده

نویسنده : ناشناس

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

تخته سنگ

نویسنده داستان: ناشناس

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد.

بهترين دوران زندگی من

نویسنده داستان: ناشناس

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز ديگر وارد سی سالگی می شدم. وارد شدن به دهه‌ای جديد از زندگيم نگران کننده بود، چون می ترسيدم که بهترين سال‌های زندگيم را پشت سر گذاشته‌ام.

عادت جاری و روزانه من اين بود که هميشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرين به يک ورزشگاه می رفتم. من هر روز صبح دوستم نيکولاس را در ورزشگاه می ديدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ريخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می کردم، از حال و هوايم فهميد که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همين خاطر، علت امر را جويا شد.

تجربه دروغ

نویسنده: ناشناس

به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه می کرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .

فقر ثروت

نویسنده داستان : ناشناس

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:

وام

نویسنده داستان: ناشناس

مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی 2000 دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را به مسئول وام میدهد .

صفحه1 از2

آدرس ایمیلتان را وارد نمایید:

Delivered by FeedBurner

login

جهت شرکت در گفتگوها با اکانت کاربری وارد شوید.چنانچه عضو نیستید همین الان ثبت نام نمایید



تازه های انجمن

پیرو تفاهم نامه همکاری علمی و آموزشی دانشگاه شمال و مؤسسه سخنوری تیسفون، کلاس ها...
حدود 2 سال قبل 0 379
اطلاعیه بر گزاری کلاس در نوشهر- اولین جلسه کلاس فن بیان و سخنرانی مؤسسه سخنوری ت...
حدود 2 سال قبل 0 364
تا می توانید به دیگران احترام کنید تا مورد احترام قرار گیرید. شما با احترام به د...
حدود 2 سال قبل 0 479
لبخند
نوشته شده توسط محمود امانی
لبخند یکی از مهمترین رازهای جذاب شدن افراد است.لبخند مهمترین زبان بدن رضایت و خش...
حدود 2 سال قبل 0 389
جشن فارغ التحصیلی هنرجویان مؤسسه سخنوری تیسفون در شهرستان محموداباد،عصر دیروز با...
حدود 2 سال قبل 0 373

دیدگاه بازدیدکنندگان سایت

Guest (blukmt)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
Guest (y3ch8d)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
Guest (l97fo3)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
Guest (jq3pcu)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
Guest (dpq09p)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
Guest (nbzu4v)
http://kizhi.info/ http://aidshilfe-malu.de/ http://aliexpresspromo.xyz/
تیسفون